ميرزا خانلرخان

147

سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )

ديگر هم آمدند چاى خوردند . مقارن غروب برخاسته به فاتحهء اهل قبور و مزار قطب الدين رفته ، فاتحه خواندم بعد از مغرب به منزل آمدم . خلوت شد . به ميرزا محمد حسين گفتم چه خيال كرده‌ايد در اجراى امر حضرت و الا . آيا هزار و پانصد تومان از اين موسىآباديها كه شما سياهه داده‌ايد ، گرفته مىشود ؟ گفت : خير ! گفتم : پس چه بايد كرد ؟ گفت : بايد آنها را دست محصل داد بزنند . ببندند ، هرچه ممكن است بگيرند . وقتى كه اينطور شد ، خود آنها براى خود رفيق پيدا مىكنند . گفتم : اين زشت‌نامى توليد مىكند . من خيال دارم بنويسم خدمت نواب و الا ، اجازه بدهند اينها را به مشهد ببرند . قاتلها را هم از عباسعلى خان سرهنگ بخواهند روبرو شوند تا معلوم شود اينها محرك آنها بوده‌اند يا نه آنوقت حكم ديه جارى شود . گفت بسيار خوب خيالى كرده‌ايد . گفتم : حالا شما آنچه به نظر داريد مشغول شويد تا من باز هم خيال كنم و بدانم چه بايد نوشت . ميرزا محمد حسين گفت : قبل از اينكه محصلين و مأمورين بيايند ، عباسعلى خان كاغذى به من نوشته است كه شنيدم احمد و فلان كدخدا را زده‌اند و مرده است و شما عقب آنها فرستاده‌ايد . چون آنها بستگى به من دارند خواهش دارم دنبال آنها بلند نشويد . حالا كه اين گفتگو دنباله پيدا كرده است ، كسان سرهنگ فرستاده به اصرار مطالبهء آن كاغذ را از من مىكنند . خلاصه ، ميرزا محمد حسين رفت . من نماز كردم و روزنامه مىنويسم . بعد از نوشتن روزنامه تا اينجا ، رقعه‌اى به ميرزا محمد حسين نوشتم كه آن كاغذ عباسعلى سرهنگ را بده بيارند ببينم . ساعتى گذشت . ديدم خودش با پسرش آمدند . كاغذ را بيرون آورد . داد خواندم . ديدم همانطورها نوشته است كه گفته بود . كاغذ را ضبط كردم . ميرزا محمد حسين مضطرب شد . بنا كرد به التماس و اصرار كه كاغذ را بگيرد ، ندادم . آدمش را صدا كرد . گفت : برو اسب قزل مرا براى فلان‌كس پيشكش بيار . قبول نكردم . هرچه اصرار كرد ،